رها از من
صدای پای آب را که می شنوی، بوی نسیم یخ این جاده بر روی
پوست خشک شده ات آنچنان بازی می کند که صدای آن دور دست ها را بیش از پیش حس می
کنی و نفسی که تکه های گم شده اش هنوز در تلو خوردن تلخش با عمیق بودنش مقابله می
کند شاید هم دعوا بین صدای پای آب با صدای نعره های خفه شده در این تلخی گم شده
باشد. نمی دانی چه بر سر آینده می آید نمی دانی آن چیست که آزار دهنده درستی از
پاکی ست نمی دانی این نا کجا آباد چه بود که قدمهای خشک و بی روح روی این ماسه های
اشباع شده از عشق بازی آب با آنها درکش نمی کنند نمی دانی حست چگونه در گیجی عوض
شدنش بزرگ می شود.دم و باز دمهای متوالی با بوی بی سرانجامی این مسیر زرد حس بی
رنگ این آبادی را در تو خوش می کند ای کاش همه اش همین باشد ای کاش دلت بیشتر با
این سادگی اخت باشد تا با نامتعارفی های این در و دیوار.حس گم شدن در آینده و بی خبری از گذشته شاید
آزارت ندهد اما بوی تازگیش مشامت را بیشتر تحریک می کند تا نفس های عمیقت را با دم
و بازدم ها یکی در میان جابه جا کنی.
می خواهم در این چرخش بزرگ شوم می خواهم با گردش این زمانه
بگردم تا ببینم که پیروز شده ام و لبخندم آزارش می دهد می خواهم بفهمم که همه این
چرخیدن ها در قلبشان سکون دارند شاید سکونشان با ایستادگی من بی چون و چرا شود و
سرعتشان کندتر از قبل با من هماهنگ تر شود. تو می خواهی من بیشتر بگردم تا با خودم
در این حلقه گم شوم اما من نمی خواهم تو با نگاهت لبخند را با من قسمت نکنی آنچه
که من می خواهم را شاید بدانی اما کمتر یارای تحملش را داری من با خودم بیش از پیش
یکی شده ام لااقل بگذار خودمان را به توثابت کنیم شاید بیشتر در حلقه ات پیچ
خوردیم خدا را چه دیدی شاید هم از پیچ و تاب حلقه ات فرا تر رفتیم و درکش را سخت
کردیم!.
من با تو دیگر می دانم چه می شود پیچ و تاب این حوالی در دل
من جا خوش کرده است فرصتهای تازه را لمس کردن دیگر سخت نیست بیشترش با من تمام می
شود نه با خودم و خودت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر