۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه



بدون تو
بی پروایی را در چشمانت می توان یافت آنچه که با من بی پروا قسمت می کنی و بدون بازخواست پس می گیری. نمی دانم کجای دنیای خیالی من غلط می خوری، نمی دانی در کجای قلب خیال دنیای من جا گرفته ای، نمی دانم کدام را با من قسمت می کنی من را با خودت پیوند می زنی یا احساست را در کوچه های پر پیچ و خم تصورات من می گردانی تا غرورم را به رخم بکشی. شاید هم غرورت باشد که من را اینگونه یاغی می کند شاید هم غرورمان جور دیگریست که من را از جنس خودت می یابی.نمی دانی تکیه های عمیق من در کجای شانه هایت جا دارد نمی دانم چه شد که شانه های معرفتت را امن ترین جای دنیا برای درجا تکیه دادن به تنومندیش پیدا کردم.
 من، دیروز،امروز و فردا را پیدا کردم،فردا را شاید در کنار آرامشت نبینم اما حس غریب معرفت مردانه را با ته مانده های غرورم حس می کنم. حسی که در تو و من با دنیای عجیب جنس مخالفش یک دنیا تفاوت دارد. سرانجامِ دوست داشتن های پوشالی را درنگاه مردانه ات می یابم شاید هم معرفت چیز دیگریست که این حس غریب اسمش را در دنیای خیال من جست جو می کند.هر چه تنفر از نامردی های روزگارِ خاکستری است را با تکه های عمیق نفس هایم یکی می کنم و زمین زرد زیر پایم را با تف انداختن تیرگی زمانه تنبیه می کنم.بگذار اجنبی هر چه مرامش است نشان دهد بگذار غریبه های این دورِ آخر خودشان را خوب خسته کنند بگذار بالا و پایین بپرند این بندگان خدا، آنچه در نگاه من با تو قسمت می شود لبخندهای عمیق این چند ساله چرخیدن رفاقت در بغل آرام صدیت است.بگذاریم چرخ زمانه من را در خودش گم کند، بگذار خودش با تو و من چرخیدن را پایان دهد، بگذارم دیر شدن نگاهت را با صدایم جبران نکنم ،بگذارند من و خودت بی پروا در ادامه زمان صداهایمان را با نگاهایشان تقسیم کنیم، بگذاری تو و من راه را برعکسی برویم بگذارم دستهایم را بگیری تا آخر جاده را با باز کردن چشمانم ناگهان در دلم تکان دهی.دیدن زمانه هنگامی که به او می خندیم دیدن دارد هر چه تلخیست در پشت پوسخندهایت به من نشان می دهی اما نمی دانی چه را در دل این زمینِ لعنتی فرو می کنی و لغت های خورده شده از زور بغض دلتنگی را پس می زنی.
هر چه باشد انتهایش را با هم می بینیم خیالت را از هر چه دورویست پاک کنم بی فایده است اگر نگاهایمان بهتر حرف هم را می فهمند نگذاری خستگیشان حرف دلشان را قورت بدهد بگذار بشکافد این حس قطور دوگانگی را دلهایمان، تا بی نیازیشان را با دلمان حس کنیم.دستهایت قدر دنیای بزرگی من بی انتها نباشد هم برای گفته های نازکم بزرگ هستند.بیخود خودت را با من گم نکن من همینجا با تو می مانم بزرگ می شوم و برمی گردم.

۱ نظر: